
چند روز دیگه تولدمه....
23 سال گذشت...
چه کردی حمیده... ! به کجا رسیدی....
برنامت چیه؟!...
یک عمر گذشت و ندانستی... و ندانستی و .... ندانستی....!!!




خیلی وقته دلم هوای اون گنبد طلایی رو داره ولی قابل نیستم بیام پابوست...
امشب هم تولدته آقا... دلم آروم نیست... یه بغضی راه گلومو بسته داره خفم میکنه... 
خودت گفتی نا امیدی بزرگترین گناه... هیچکس و امشب نا امید از در خونت برنگردون آقا...
آقا جان امشب شما هم دعا کنین که مهدی زهرا از انتظار خسته بشه....
ولادت
حضرت فاطمه معصومه(س) بر تمام شیعیان مبارک باد
مرغ دلم راهی قم می شود
در حرم امن تو گم می شود
عمه ی سادات سلام علیک
روح عبادات سلام علیک
کوثر نوری به کویر قمی
آب حیات دل این مردمی
عمه ی سادات بگو کیستی؟
فاطمه یا زینب ثانیستی؟
از سفر کرب وبلا آمدی؟
یا که به دنبال رضا آمدی؟
من چه کنم شعله ی داغ تو را
درد وغم شاهچراغ تورا
کاش شبی مست حضورم کنی
با خبر از وقت ظهورم کنی
هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است، دستي بايد تا
معجزه ها را فرود آورد
با توام ، با تو خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامهای هم بفرست
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از اینکه برسم
دوستی را بردند
یک نفر گفت به من
باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
nemidoonam chera modatie har vaght mikham up konam ya acountam tamoom mishe ya bargh e system ghat mishe ya pagam eror mide ya.... kholase nemitoonam up konam!
vali manke midoonam ina bahane ast ... ina bahane ast vase inke dard jaye digeE hast...
midoonam moshkel az mane ...
vaghti ghalbe adam zangaresh ziyad beshe na jaE too donia dare na hata dar alame IT !!!
khodaya mahe ramezoon ham dare tamoom mishe ... dare tamoom mishe ...
vali rahmate to karim boodanet , rahimiate to , rahmaniyatet , satariatet... hich vaght tamoom nemishe !
khodaye khoobam bezar pishet bemoonam, mesle bachehaE ke bahoone migirano ba eltemas ye chizo talab mikonan azat mikham ... delam tange .. delam gerefte az in donia... mikham pishe to basham, tanham nazar, dooset daram khodaya... khodaye yakarimha!
yek karbala behem bede o dar aghooshe khodet bebaram az in donia!
in donia ba hemeye motaleghatesh arzoonie in....!
سلام خدای مهربون من![]()
سلام خدای من![]()
خدایی که من بنده ی تو ام و همه ی هستیم از توست...
دلم از دوری تو گرفته ...
دارم هر روز ازت دورتر و دورتر میشم. نذار اینقدر زمین بخورم. دارم نابود میشم. دارم تو دستای این دنیای پر از پوچی بین آدمهایی که مفهوم هیچ عشقی رو نمی فهمن و ملاک ارزش گذاریشون ثروت و رنگ و ریاست ..... دارم لــــــــــــــــــه میشم...
کمکم کن ... دستام و بگیر... میترسم... یه نگاه به رنگم کن....!!! می بینی؟؟؟ دستامو ببین چه سردن!!!![]()
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدااااااااااا......
من بنده ی توام..... رهام نکن... من بدم ... من بنده ی بد توام!!!.... اما تو خــدای خوب منی.....
![]()
![]()
![]()
...
دوست دارم خدای یاکریمها!!!.... ![]()

مامان گلم ... الهی دورت بگردم... الهه ی ناز من ... مهربونترین مخلوق ...
اگه دلتو شکستم اگه آزردمت اگه نامهربون بودم...
اگه خودخواهی کردم... ولی در عوض تو مهربون بودی ...
ببخش منو عزیزترینم...
مامان جونم خیلی دوستت دارم...
برام دعا کن که سخت محتاج دعای توام...

ای تمام عشق بانوی علی
ای تمام عشق بانوی علی
فاطمه یا فاطمه یا فاطمه

معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي *آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
يك با يك برابر نيست
![]()
به امید روزی که یک با یک برابر شه...

شب آشيون دل بي قراره
دلي كه بيقرار زلف ياره
![]()
ساحل آرامش عاشق شبه
نصف شب سوز دلان يا ربه
![]()
با نفس نسيم شب صفا كن
دل رو تو درياي همه رها كن
![]()
بذار ستاره ها بيان كنارت
شايد كه مهتاب بشه بي قرارت
![]()
ستاره ها چراغ راهت ميشن
آيينه ي روشن نگاهت ميشن
![]()
پلكها تو وا كن تا شب و ببيني
سبد سبد ستاره رو بچيني

دل من همیشه تعطیل بوده است و عقلم و عقیده ام و علمم مجالی به او نمی داده اند . این سه تا ،،ع،، هرگز فرصتی به آن،،ع،، چهارمی نمی داده تا خودی بنماید و نویسندگی گلی است که تنها از این چهارمین ،،ع،، آب می نوشد.![]()
شهید دکتر شریعتی

دلم گرفته چشام اشک داره بغضم آزارم میده دستام میلرزه نگاهم سرد شده صبر هم دیگه راضیم نمیکنه از نقطه بدم میاد میخوام تا ابد بی نقطه بنویسم ...
بسه دیگه انتظار ای منتظر
العجل العجل آقا العجل

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توئم تنهای تنها
من با توئم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توئم منزل به منزل
فکه ، سرزمین رملهای سرخ ...!
و فکه ، حکایت آن وادی خشک و سوزان ... بقیع!
و فکه ، تجلی کربلا ... و صد و بیست تن صنوبر پرپر شده ی بوستان ولایت ، تجلی گران حماسه "ارواح التی حلت بفناک"!
ولی عجبا که چه زیبا عطشان سربازان مطیع مطلق مهدی فرو نشست و چه عاشقانه در میان رملهای داغ و سوزان فکه ، جام می از دست ساقی نوشیدند و سیراب شدند و بالهای خسته خویش را گشودند و رفتند و رفتند و رفتند ...
تا اوج ...
پر کشیدند ... !
و صدای هلهله کروبیان آن هنگام که بال در بال یکدیگر گشوده بودند و عروج بی قرارانه فرزندان زهرا را جشن می گرفتند ، در ملکوت اعلی طنین افکنده بود . به راستی که مقام قرب الهی گوارای وجودشان...!
و چه شباهت عجیبی میان این پاداش و اجر سعی هاجر است ، آن هنگام که در پی یافتن آبی ، چشمه ای برای احیای حیات و فرونشاندن عطشان لبهای خشکیده ی طفل بی گناهش ، اسمعیل ، مضطربانه این سو و آن سو بین صفا و مروه می دوید ، اما فریب سرابهای دنیایی را نمی خورد . و سعی بین مروه و صفا یعنی سعی بین خوف و رجا ، و خوف و رجا یعنی دو بال نیرومند برای سیر در ملکوت اعلی و قربتا الی الله...!
آری ، زمزم ! پاداش تلاش هاجر بود در زیر پاهای کودکانه اسمعیل ، وقتی شروع به جوشیدن نمود !...
آه ... ای فکه، ای وادی اجر سعی هاجر بین مروه و صفا !
ای فکه، ای قصه پر غصه و مکرر کربلا !
ای فکه، ای سراسر ترنم حضور بی حضور فرزند زهرا !
ای فکه، ای همنوای "امن یجیب" مردان خدا !
ای فکه، ای ترانه غمناک حکایت دلهای مردان غزل سرا!
ای فکه، ای تربت مطهر ! ... ای میعادگاه فرزندان صدیقه اطهر !
برجای جایت بوسه میزنم ، چرا که ذره ذره ی خاکت ، همان جای پای پرندگان زخم خورده از عداوت بی دریغ شیطان است .
آه بگو ... ای سرزمین رملهای سرخ ! بگو که که چگونه صدای غریبانه شقایقها را شنیدی و در برابر این همه جنایت و مظلومیت تاب آوردی و تب نکردی و نسوختی و هیچ نگفتی ! ...
و شاید هم سوختی ...آری، سوختی! ... چنانکه رملهای داغت تجلی گر سوختنت بودند و تو باید می سوختی از شهود جنگی نابرابر و ناجوانمردانه ! ... و تو باید می سوختی از غربت اسلام ! ... و در پس آن می گریستی ، همچنانکه مهدی می گرید و چهره مبارکش خیس می شود از اشک اضطرار !
ومهدی ...
آن عزیزترین یار غائب زمان ! که اکنون قلب نازنینش از داغ غربت اسلام جراحتی عظیم برداشته و در حالیکه بر بیچارگان خلایق یعنی بشریت! اشک می ریزد ،خود نیز برای ظهور خویش دست به دعا برداشته ! و من می دانم ... و یقین دارم ، که او عین ظهور است و شاهد هر آنچه نامشهود ! و این منم که غائبم !!!
پس ای خدای بزرگ ! از تو می خواهم که دل تنهایم را به ظهور او برسانی ...
الهم عجل لولیک الفرج ...
الهم الجعلنی وجیهاً بالحسین
علیه السلام
...آمین
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاست
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟

ديروز توفانى، اين روزها سُربى، فردايمان آتش
شايد كه اين جنگل، روزى بروياند تا آسمان آتش
آن روزها وقتى هر سبز پيشانى فرياد سرخى بود
هر لحظه مى ديدى، بر دست و پاتاول، يا ناگهان آتش
از كاروان آخر تنها تو جا ماندى، اى كاش مى مُردى!
حالا تو مى دانى ديگر چه مى ماند - از كاروان؟ آتش
ديروز يارانم جام وصالت را لاجرعه نوشيدند
كى مى رسد روزى ما را بنوشانى يك جرعه زان آتش؟
هنگامه رفتن، ما خوان اول را، حتى نپيموديم!!!
مانديم در غربت، آنها گذر كردند از هفت خوان آتش...
روزى به سنگرها، در آتش و تركش، شوق شهادت بود
آن روزها رفتند، اما نخواهد رفت از يادمان آتش
روزى به سنگرها، در آتش و تركش، شوق شهادت بود
آن روزها رفتند، اما نخواهد رفت از يادمان آتش

شاید این جمعه بیاید شاید
... 


در به در کوچه تنهایی ام
نغمه تو از همه پرشورتر
محنت این قافله را کم کنی
مایه آسایه ما می شدی
یک شبه حلال مسائل شود
سینه مرا عطشی دست داد
شعله به دامان سیاوش گرفت
نامه تو خط عوان من است
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
تا بتوانم به رخت بنگرم
کی و کجا وعده دیدار ما
بر یتیمان علی سر می زنی
کیسه نان و رطب بر دوش کیست
بر یتیمان من امدادی کند
گرم سازد خانه های سرد را
شیوه رندی و شبگردی چه شد
آب تنها در میان کوزه نیست
تا درو جوشد شراب معرفت
ینفقون بنیوش و در انفاق کوش
لن تنالو البر حتی تنفقوا
شستشویی کن به می سجاده را
رکعتی تنهی عن الفحشا بخوان
از اذانت گوش شیطان کر شود
بیخود از خود تا خدا پرواز کن
لیس لالانسان الا ما سعی
سرگذشت انبیا افسانه نیست
جنگ با مکر و فریب اغنیاست
آیه های نور و تسلیم و حضور
جز الوهیت رهی در پیش نیست
هرکه را دیدم به دل بت می سرشت
هر صنم سرگرم ذکر یا صمد
پیکر ما را در آتش افکنید
می توان تا مبدا خود پرگشود
نوشته اي از شهيد دكتر چمران
خدايا ترا شكر ميكنم كه حسين را آفريدي!
اي خداي حسين ترا شكر ميكنم كه راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي!
...
![]()
![]()
![]()
اي حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده، در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف وآن طرف ميكشاند، مايوس و دردمند، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه ميدهم، و گاهگاهي آنقدر زيرفشار روحي كوفته ميشوم كه براي فرار از درد وغم دست بدامان شهادت ميزنم تا ازميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را وانقلاب را فروگرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون واين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين بلقاء پروردگار نائل آيم ...
اي حسين مقدس، روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس ميشمردم و نام او را با ياد تو توام ميكردم و قلب خود را ميگشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي ميدادم و به عشق تو او را دوست ميداشتم و بقداست تو او را مقدس ميشمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نميكردم... اما تجربه، درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت بخودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد. بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكاري در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است.
مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بيچون و چرا آنرا ميپذيرفتيم و ميپرستيديم و راهش را كارش را و توجيهاتش را قبول ميكرديم. اما دريافتم كه بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدائي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نميتواند جاي آنرا بگيرد بايد انسان ساخت، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد.
اي حسين، امروز نيز ترا تقديس ميكنم، اما تقديسي عميقتر و پرشورتر كه تا ا عماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق ميورزد و ترا ميخواهد و ترا ميجويد. اي حسين، دردمندم، دلشكستهام، و احساس ميكنم كه جز تو و را ه تو داروئي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست ...
اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش ميكشيدی، ميبوسيدي وداع ميكردي، آيا ممكن است، هنگاميكه من نيز به خاك و خون خود مي غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا بتو و به خداي تو سيراب كني؟
اينک اما عده ای آتش شدند ...
بعد کوچ کوها آرش شدند...
اينک اما عده ای آتش شدند
بعد کوچ کوها آرش شدند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسيجي ها بسيجي تر شدند
....
اين صدای بوستانی پرپر است
اين زبان سرخ نسلی بی سر است
با همان هايم که در دين غش زدند
ريشه اسلام را آتش زدند
پای خندق ها احد را ساختند
زهر در جام خمينی ريختند
روزگاران عجيبی آمدند
نسلهای نا نجيبی آمدن
....
بذرهای ناشناس وگول وگند
از ميان خاک وخون قد می کشند
بعضی از آنها که خون نوشيده اند
ارث جنگ عشق را پوشيده اند
....
عشق بود وداغ بود و سوز بود
آه گويی اين همه ديروز بود
اينک اما در نگاهی راز نيست
در گلويی عقده ای آواز نيست
نسلهای جاودان فانی شدند
شعر ها هم ،آنچه ميدانی شدند
زنده های کمتر از مردارها
با شما يم ای غنيمت خوارها
بذر هفتاد و دو امت در شما
بردگان سکه، لعنت بر شما
باز دنيا کاسه خمر شماست
باز شيطان اولی الامر شماست
با همانهايم که بعد از اولی
شوکران ريختن در کام علی
باز ايا استخوانی در گلوست
باز ايا خوار در چشمان اوست
....
حاصل آن ماجراها حيرت است؟
ميوه فرهنگ جبهه عشرت است؟
حاصل آغازها پايان شده است؟
ميوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها ! سرديم ما سرديم ما
رخصتی شايد که بر گرديم ما
يسطرون هم رفت و ما نون مانده ايم
بعد ليلا باز مجنون مانده ايم
در تکاپوی شبيخون مانده ایم
در سکوت خويش جيحون مانده ايم
بعد اتمام بيابانها هنوز
ما بيابان گردو مجنون مانده ايم
....
ای شهيدان ! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته اند
فصلهامان گونه ای ديگر شدند
چشمهامان مست وجادوگر شدند
روحمان سخت وتن آلوده اند
آسمانهامان لجن آلوده اند
ای شهيدان ! دردها برگشته اند...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()